گشت و گذار های تجاری

گشت و گذار های من در پاساژ و مجتمع تجاری و بیمه و روانشناسی

گشت و گذار های تجاری

گشت و گذار های من در پاساژ و مجتمع تجاری و بیمه و روانشناسی

  • ۰
  • ۰


فیش حقوق رو گذاشتم تو جیبم . ساعت ۱ بود و حسابی گرسنم بود سر سیزدهم پایین ساختمان قدیم ستاد یک ساندویچی بود رفتم داخل که ساندویچ بخرم . سفارش دادم نشسته بودم رو صندلی که دیدم گوشیم زنگ میخوره . دیدم برادر همسر جان تماس گرفته . گوشی رو برداشتم گفتم سلام علی جان  . گفت سلام چطوری ؟ گفتم خدا رو شکر . در خدمتم . گفت یک کاری دارم باهات میای پیش ما ؟ گفتم چشم .خیر باشه . گفت آره خیر ، کمک به یک دوسته . گفتم تا بعد از ظهر میام . گفت بیا منتظرتم . قطع که کرد نگران شدم . آخه این برادر زنی که ماشین فروش بود و تا حالا یک ثالث کوتاه مدتم نداده بود به من براش بزنم چیکار داشت با من . با صدای قوطی نوشابه که کوبیده شد رو میز و ساندویچ که مثل گلابی از درخت میوفته رو زمین افتاد رو میز از فکرم اومدم بیرون . شاگرد ساندویچی اعصاب نداشت زیر لب گفتم لا اعصاب لا اعصاب . بعد ناهار تاکسی سوار شدم خودم رو برسونم جمهوری . تو مسیر که بودم نوتیفیکشن ایمیل آمد که فرم پرسشنامه درمان خانواده عوض شده تجدید نظر ۰۶ آمده گفتم ای بابا اینام من رو بیچاره کردن هی عوض میکنن . داشتم فرم رو نگاه میکردم که چی عوض شده دیدم یک ایمیل دیگه اومد از سرپرستی فروش فرم عوض شده تا اومدم بازش کنم دیدم یکی دیگه آمد از کارمند سرپرستی فروش که فرم عوض شده این رو باز نکرده بودم یکی دیکه آمد از کارشناس درمان شعبه فرم عوض شده . به راننده تاکسی اومدم بگم آقا پیاده میشم اشتباهی گفتم آقا فرم عوض شده . خندم گرفت گفت چی میگی گفتم به خدا که خبر نداری چه اتفاقی افتاده نگهدار پیاده میشم . تا پیاده شدم یک ایمیل آمد کارشناس درمان شعبه فرستاده بود که از همین ثانیه به بعد فرمهای قبلی قابل صدور نیست . با خودم گفت من که یکی دادم دیروز برای صدور فعلا خطر از بغل گوشم گذشته . دوباره یک ایمیل آمد که کارشناس شعبه فرستاده بود چون بیمه شده شما فرمش قدیمی هست بدو بیا شعبه ببر فرمش رو عوض کن . تعداد ضربان قلبم حدودا ۳۰ تا اضافه شد . ایمیل رو پاسخ دادم که این بیمه شده که دیروز فرستادم برای صدور ربطی به فرم امروز نداره بعدم فرم رو که الان ابلاغ می کنید نباید بگید از الان باید اجرا بشه یک فرصتی بدید به ما آخه ، ایمیل رو فرستادم . چند دقیقه نگذشته بود که ندا آمد شما باید تابع شعبه باشید و باید احترام به مقررات بگذارید . صدور بیمه نامه فقط به شرط تغییر فرم انجام میشه و مسئولیت و عواقب صادر نشدن بیمه نامه با واحد معرف است . چقدر جمله آشنایی بود برام با خودم گفتم چقدر جمله بد و با بار منفی بدی نوشته اما عادت کرده بودم ماهی دو یا سه بار از این جمله در ایمیلها و پیام های فناوران وجود داشت . 
با خودم گفتم حالا نمیشد ننویسه عواقب و مسئولیت با واحد معرف است ؟ در این گیر و دار تلفنم زنگ زد ، همسرم بود ، سلام کرد و حال و احوال کرد ، منم که روز خوبی نداشتم خیلی بی رمق و رغبت جواب دادم . گفت علی گفته یک کاری باهات داره ، اگر کمکش کنی همه بیمه هاش رو میده به تو . گفتم دارم میرم پیشش ببینم چیکار داره . خداحافظی کردیم . سوار تاکسی شدم که برم جمهوری . تو راه یک ایمیل زدم به معاون شعبه راجع به صدور اون درمان خانواده و شرح دادم موضوع رو تا خودش پیگیری کنه . رسیدم جمهوری و رفتم مغازه علی برادر همسر جان . چند تا ماشین مدل بالای خوب که من آرزوش رو داشتم داشت . بعد از حال و احوال گفتم من در خدمتم . گفت تو نماینده بیمه هستی بیمه بدنه هم داری ؟ گفتم بله . گفت خوب بیا باهات کار دارم رفتیم داخل پارکینگ زیر نمایشگاه یک ماشین زیر چادر بود چادر رو شاگرد مغازش کنار زد . دیدم از زیرش یک سانتافه جدید تصادفی داغون نمایان شد . گفت این تصادف کرده میخوام بیمه اش کنی . گفتم اینکه تصادفیه . بیمه نمیشه . درستش کن بعد از اینکه درست شد چشم سریع برات انجام میدم . خندید گفت خوب اگر میخواستم درستش کنم بعد بیمه اش کنم که تو رو نمیخواستم . تو بیمه اش کن هر چی خسارت گرفتیم نصف نصف . حدودا سهمت میشه ۱۵۰ تومن . انگار آمپول هوا بهم زدن چشمام سیاهی رفت . بهش گفتم علی جان من آدم آبروداریم از این کارها نکردم . میدونی بفهمن چه اتفاقی میوفته ؟!! پروانم از بیمه مرکزی لغو میشه . میرن دادگاه برام سوء سابقه میشه بدبخت میشم . گفت بابا چقد ترسویی ! گفتم فرض کن بگم باشه عکسش رو میخوای چیکار کنی ؟ گفت تو کاریت نباشه من عین این ماشین رو میارم پلاکهارو میذاریم رو سالم عکس میگیریم . بعدشم کروکی میکشیم پلیس هم حل ، رفیق دارم درست میکنه . خسارتش حدود ۳۰۰ میلیون میشه تو ۱۵۰ خالص بردار . فشارم افتاده بود . گلوم خشک شده بود . ۱۵۰ تومن برام خیلی ارزش داشت میشد حدود ۴ سال خرج زندگیم . اما خوب آبروم چی میشد . گفتم بذار فکر کنم گفت صبح خبر بده چون باید تصادف تازه باشه وگرنه کارشناس خسارت میفهمه . تو دلم گفتم ماشالا چه وارد . اومدم که خداحافظی کنم گفت این کار رو ردیف کن من تمام بیمه های ماشین ها رو میدم بهت دیگه تضمین میشه پیش ما ماهی ۲۰ تا ۳۰ تا ماشین بدنه و ثالث داری .
زدم بیرون از نمایشگاه ، دیدم حال ندارم برم دفتر ، رفتم سمت خونه . تو راه که بودم پیام آمد که ((مودی گرامی برگه دعوت ارائه اسناد و مدارک شما برای رسیدگی سال ۱۳۹۷ صادر شد لطفا به اداره امورمالیاتی مرکز تهران مراجعه کنید .)) گفتم بفرما همین چهارماه پیش اظهارنامه دادم حالا اومده دنبال بقیش . پیام رو بستم . رسیدم خونه همسرجان گفت رفتی پیش علی ؟ گفتم بله رفتم کار خاصی نداشت سوال داشت قرار شد تا فردا جواب بدم . گفت انشاله که خبر خوبی باشه که بیمه نامه هاش رو بده به تو بزنی . آروم گفتم انشاله که خیر . با خودم داشتم راجع به پیشنهاد علی فکر میکردم که دیدم علی عکس کارت و بیمه یک سورنتو ۲۰۱۶ فرستاده برای تمدید ثالث که ۲ هفته از ثالثش هم گذشته . گفت فعلا برای شروع صادرش کن پولشم نقد بهت میدم . گفتم باشه خبر میدم . رفتم فناوران رو بازکردم ثالث رو صادر کردم برای اینکه سرعت عمل رو به علی نشون بدم گفتم بذار عکس رو بفرستم براش ،  دیدم خوب کارت ندارم که چاپ بگیرم گفتم خوب روی کاغذ پرینت میگیرم بعدا رو کارت کپی می کنم . کلید چاپ رو زدم همون موقع نمیدونم چی شد فناوران بسته شد . دوباره باز کردم چاپ رو زدم گفت باید مجوز بگیرید . ایمیل زدم به کارشناس شعبه که مجوز بدهید دوباره چاپ بگیرم . چند دقیقه نشد که جواب داد علت را بنویسید دوباره نوشتم به علت بسته شدن فناوران چاپ با مشکل مواجه شد فرستادم . ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت ۴:۲۹ بود . دیگه بعدش جوابی نداد هر چی منتظر شدم خبری نشد . گفتم حتما رفت تا فردا . با خودم گفتم بیا یکبار خواستم به علی خودم رو نشون بدم نشد . ساعت حدود ۶ بود با همسر جان رفتیم بیرون . حدود ساعت ۷:۳۰ شب بود که ایمیل آمد مجوز داده شد . با خودم گفتم حتما مجوز داده تا امشب . به عیال گفتم زودتر جمع کن بریم خونه . گفت چرا خوب یک شب اومدیم بیرون پارکی بریم تا ۱۱ ، ۱۲ شب بیرون باشیم بعد بریم . گفتم نمیشه مجوز از بین میره . گفت خوب از بین بره فردا دوباره بگیر گفتم بابا مگه دوباره مجوز میدن به این راحتی ، باید بری از مسجد محل استشهاد بیاری که شب بیرون بودی پنج تا از ریش سفیدای محل امضا کنن با اثر انگشت که با همسرت بیرون بودی . با تمسخر گفت تا چه ساعتی مجوزت نمیپره ؟ گفتم تا ۱۲ شب . گفت خوب حالا میریم . ساعت حدود ۱۱ شب بود تو راه بودیم به سمت منزل انقد استرس داشتم که خوب زود برسم چاپ رو بگیرم یاد کارتون سیندرلا افتادم که اگر ساعت ۱۲ میشد کالسکه تبدیل به گوجه فرنگی میشد و اسبها میشدن دو تا موشها و لباسهاش هم کهنه میشد . خلاصه با هزار تا سلام و صلوات رسیدم ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه بود وارد فناوران شدم . کلید چاپ رو زدم تا اومد چاپ بگیره همزمان یک آگهی فناوران آمد که باید روی  آتش سوزی انبار باید چه کاری انجام بشه . سیستم هنگ کرد . یک لحظه با خودم گفتم چه شانس گندی دارم . که خدا رو شکر انگار یک نیرویی دلش سوخت صفحه چاپ باز شد . تا اومدم چاپ بگیرم ساعت شد ۱۱:۵۵ پیام داد که این وقت شب تو فناوران دنبال چی هستی ؟ فناوران بسته شد . چون تاریخ روز عوض شد من رو انداخت بیرون . قیافم شبیه گربه کارتون سیندرلا شده بود اسمش لوسیفر بود . با حال خراب رفتم که بخوابم . 

  • ۹۸/۰۸/۱۷
  • بیمه سامان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی